نیمه شب

ساعت از نیمه شبی تار گذشت

با خودش برد هر آنچه خواست همی

در ورای دل تاریک جمال

ساقه ای وگلی ومرهمی

تاق تنهایی نشان هجرت است

در سیاهی نبزهایم در غمی

می نوازند در سرم بس تابتا

در گذر از عشق و شور همدمی

جای جای این تنم مشعوف شد

بی تو تاریک می شود آن دمدمی

مست تا پایان این راه فراز

میروم یابم نگاهت مشکمی

تولد

متولد که می شوی در 28 سالیگت، تولدت را باید به خودت تبریک بگویی، متولد که می شوی در 28 سالگیت همه تو را یک بازنده می پندارند و تو اما خود این حس را نداری، در چه بازنده ام؟

در این که پول از گوشه ی جیبهایم فوران نمی کند؟ یا در اینکه بیشعور نیستم و کسی را دست نمی اندازم؟ از اینکه  در خانه ام تلویزیون ندارم؟ یا اینکه بلد نیستم مهمانی بگیرم؟ اگر اینها یعنی بازنده، پس بگذار بازنده باشم.

برف می بارد، با آرامشی وصف ناشدنی، برف می بارد در آخرین روز بهمن، در آخرین سکوت خیابان های منجمد و من به دویدن ادامه میدهم در ساعت 5 صبح و خوشحال از تولدی دیگر در خود.

می خواهم پرواز کنم

جمله ها گاهی آنقدر بی احساس می شوند که حتی انگیزه ای برای بیان آنها نیست, انسان گاهی به نقطه ای می رسد که انگار حرف زدن برایش سخت و دشوار می شود و افکارش پای جهیدن می خواهند بر روی چرک نویس های دفترش.

من اما دو بال می خواهم برای پریدن, پریدن از کش و قوس های ثانیه ای این روزهای افکارم , می- خواهم پرواز کنم لابلای کتاب هایم , لابلای سخنان سخت و فشرده ی بوبن , یا آزادگی های جورج اورول و گاهی تیشه ای بردارم و همانند همینگوی از دفترم مجسمه ای ناب بتراشم, یا همچون کامو سیگاری دود کنم و با لفافه گویی های کافکا به نکته سنجی های مارای برسم و گاهی دوست می دارم کازانتزاکیسی در نواختن های زوربا باشم. 

می گذرد لحظه ها و اما سردردهای مکررم امانم نمی دهد, زمان در حال گذر و من قاب بدون عکس تمامی خانه های بدون پرده ام. 

می خواهم پرواز کنم, می خواهم آسمان را وجب کنم و در افسرده ترین حالم نظری به بام های خشک و خالی شهرم بیاندازم.

بالم اما شکستست , یا شاید......

 

اتاق کوچک من

پشت یکی از پنجره های این خانه اتاقی دارم کوچک, اتاقی که تمام تنهاییم را با او قسمت کرده ام, بهترین روز های عمرم در این اتاق سپری شد, اتاقی که بوی نمش مرا تا سال های دور می برد,کسی نمی داند پشت این پنجره چه ها گذشته است.

در اتاقم چیز جالب توجه ای نمی توان یافت, جز یک قفسه کوچک کتاب , یک میز چوبی بید خورده که زیر سیگاری شیشه اییم روی آن جلب توجه  می کند,یک صندلی چوبی, یک چتر در گوشه ای از اتاق و یک کمد خالی از لباس و چند خرت وپرت دیگر.

من بار دیگر به این اتاق پیوستم , بعد از سال ها دوری بخاطر ماجراجویی های جوانیم, حال دیگر تنها یک چمدانم و نفسی سرد با دلهره جوانی که روزی اتاقش را ترک گفت.

تنها نشسته بر روی صندلی و سیگاری را در دستان خود دارد که واهمه پک زدن به آن در دلش است.

 

چشم

در رخ شهر اگر چشمی هست

با نگاه تو به مغرب میرفت

از گرمای وجودش ژرفی

تا به آنجا که نبود دل, میرفت

من از آن چشم فقط اشکی را

در خاطره ی ذهن خموشم دارم

با همه مردم شهر گفتم کیست

هیچ نشنیدم به جز افکارم

دل به دریا زدم و رفتم تا

بیابم اثری از آن چشم

هیچ نیافتم در این وادی ها

جز نگاهی خسته در قعر دشت

 

دیوانه

 

کاسه ی صبر من امشب باز لبریز شده

این شب تار در دلم تاریک تاریک شده

من نمی دانم چه می خواهم ازین دیوارها

نفس نای دلم باریک باریک شده

هر چه گشتم در خودم خط سیاهی یافتم

با سیاهی تندتر به انتهایی تاختم

در همه تاختنم هیچ نبود

از خودم اما, مرد رهایی ساختم

در میان مردم شهر یکی من شدنم

تک و تنها در این شهر به ارزن شدنم

ترک گفتم شهر را تا بیابم اصل خود

رفتم اما نیافتم جز در بند شدنم

عالمی گفتند دیوانه شده

با خودش در خلوت خانه شده

کیست داند در دلم آهی نهان

حرف ها دارد و بی چانه شده 

گم شدم

دست از خانه ی دوست کشیده بودم امشب

بر سر بام با خدا رازی نیازی کردم

گفتمش کاش نقابی بر این چهره ی من

جلوه می کرد تا نبیند هر کس

آن نگاه خسته از تنهایی هر شب را

آن صدای زخم خرده ز بغض بی صدا

در همین کوچه اگر بنشسته باشد یارم

با دیدن من نبیند آن احوالم

 

دست کشیدم دمی از رازو نیاز

فارق از آن که فراقم فرداست

با دو چشم خیس برگشتم به صدا

دیدم آن عشق که گفتم در راه

می دود در پی یک عابر در کوچه غریب

ماند آخر این دل ما بی نصیب

 

پشت افکار سیاهم باز هم

قصه ای سرد نشستست به بار

در پی کوچه ی بی تابی من

مانده این چشم دور ز کورسوی نگار

عاقبت گم شوم از دیده ولی

دیوار دیوانگی من حاشاست

من اگر آن من تو در تو شوم

به ز آن است که مسخی ز خفاست

 

گم شدم , یار گم شدم

در پی حس تو آخر گم شدم

گم شدن در سر من می چرخد

بی تو اما در فراقت گم شدم

 

خیانت

 امروز در شهر خبر آمد

  کسی خیانت کرده

   اما...

  کسی نگفت که چرا خیانت کرده.

 

گربه من

  گربه سیاه پوش من خانه ام را ترک گفت

  بدون آنکه لب وا کند از اعتراض

  یا چنگی به صورتم کشد

  اعتراضش تنها ظرف پر غذایش بود

  شاید از این خانه خسته بود

  یا شاید.....

در این روزها

 

در این روزهای تنهایی صدایی نیست در گوشم

خمی در پشت ناجورم به من هشدار داد هوشم

در این روزها که ابری نیست پس خواب سیاهم باز

به چشمی ناله ام اما کشیدم دست بر گوشم

به عالم خسته ام زارم, به یغما میرود کارم

به آسانی سراب بینم در این افکار مخشوشم

هوای شعر آمد باز بر این دیوار ظلت بار

که هستی هست همانی که تو را می برد از هوشم

جواب روز من این است؟ جواب شام من آن است؟

که از رخ بر کنم رویم چو چشمی از نگاه شأن

 

صبح دم

صبح دم 

خورشید دوان دوان خودش را رساند

کوفتگی را از تن در آوردم

بوی خمیر دندان آزارم داد

چای را داغ نوشیدم

یقه ی پیراهن را صاف کردم

عینکم را فراموش کردم

کوچه را خواب بودم

از صدای سگ بیدار شدم

همه جا را قدم زدم

آخر اما....

به هیچ جا رسیدم.

راه

خشکم زده بود، چشمامو بستم و سرمو آوردم پایین، اشتباه بود، کسی اونجا نبود،من اشتباه دیدم.

سرم گیج میرفت،مثل یه خواب بود، بعد این همه مدت باید اینجا رو در رو میشدم، قلبم تند میزد، تنها کاری که میتونستم بکنم دویدن بود، پس دویدم.

شب روی طاقچه چشمم خورد به یه حفره،تا حالا ندیده بودمش، ساعت ها بهش خیره شدم،دم صبح بود که خوابم برد.

صدای نالهْ گرگ از ۵۰۰ متریم شنیده میشد، باد همه چیزو جابجا میکرد، یه کسی انگار داشت منو میپایید،قدمامو تندتر کردم، دیگه داشتم میدویدم که یه چیز محکم خورد تو سرم.

ساعت ۱۰ بود که از خواب پریدم،تنم خیس عرق بود، چشمم رفت سمت طاقچه ولی حفره ای نبود،رفتم جلو به دیوار دست زدم، دیوار یه ترکم نداشت.

کاپشنمو پوشیدم زدم بیرون، بی تاب بودم،هوا سرد بود،هیچکس تو خیابون نبود، همه جا تاریک بود، یه نور از دور بهم نزدیک میشد و هی بوق میزد، پاهام لرزید، دیگه نخواستم فرار کنم، محکم ایستادم،تمام بدنم به لرزش افتاد، نور بهم نزدیکتر و نزدیک تر شد،شایدم من داشتم میرفتم سمت نور، دیگه از صدای بوق خبری نبود

یهو خیابون پر شد از آدم و رفت و آمد، نورو دیگه نمیدیدم، همه جا روشن بود، مردی از کنارم رد شد و بهم لبخند زد، تنها کاری تونستم بکنم این بود که راهمو ادامه بدم

پس همین کارو کردم.

نمانی بهتر است

نمانی بهتر است, ما به هم بی اعتماد, از هم متنفر.

نمانی بهتر است, عطرت بوی بدی با خود دارد.

شنیدن صدایت دیگر در گوشم کوک نیست.

نمانی بهتر است,

باد از سوی دیگری می وزد, سرت را برگردان.

جوابی ندارم برای چراهایت.

نمانی بهتر است, چون کفشانت دیگر پاک نیست.

نمان و بُرو.

 

بخوان

بخوان, بخوان از شب, بخوان از آوازهای کودکیم, از خانۀ کاه گلی مادر بزرگ, از بوی ملایم خاک, از کوچه های پر شور, از سیب سبز بر روی درختان, از مرگ پدر بزرگ در زمستان سرد, از عطر گل های شب بو, از چادر سیاه مادر, از صدای های هوی دبستان, از جوجه های رنگی.

بخوان, بخوان با من, با فریاد مرد لاف دوز, با خنده های مادر بزرگ از شوق دیدن خوشۀ گندم, با صدای زنگ دبستان, با برگ های پاییزی, با صدای سوت کارخانه ها ساعت 7 صبح, با ناله های زن ابستن, با سم اسب چاپار.

بخوان, بخوان که سرد شده بهارم, که نایی نیست در نفس هایم, که مادری نمی خندد, که اسبی نمیبینم, که پرنده ای نمی خواند, که حوض خانه ترک گرفته, که سفره ها برکتی ندارد, که باغ ها خشکید, که سایه ها کوتاه تر شدند, که مرگ نزدیک است.

بخوان, بخوان, بخوان, که مرگ نزدیک است, بخوان

 

به دنبال امید

هر لحظه برایم تدایی مطالبی را دارد که در ذهنم می پرورانم. مدت هاست که میخواهم زیبا فکر کنم و زیبا بیندیشم, تمام لحظات از زندگی لذت ببرم و به دنیا روشن نگاه کنم.

ولی انگار که این فضای موجود که در آن قرار دارم چنین اجازه ای را به من نمی دهد, پس می بایست وارد محیطی جدید شوم تا بتوانم افکارم را به سوی اهدافی روشن سوق دهم.

 سخت می شود چنین کاری انجام داد و من تجربه کردم. اول از همه ذهنم را پاک سازی کردم و دوم اطراف را اما با این کار دیگر هیچ امیدی یا دل مشغولی ای نداشتم و بسیار آزرده خاطر شدم. اینبار از محیط کوچکم را ترک کردم و وارد فضایی بزرگتر به نام جامعه شدم, در کوچه و خیابان بی اعتمادی ریشه زده بود و فقط کسی خون کسی را نمی ریخت, ترجیح دادم در خفقان خود بمانم, اما پریشان حال تر از همیشه.

عقده هایم را بر روی سیم های سازم خالی می کردم و فریاد میزدم.(خلصه تاریکی)

دنبال کور سویی از روشنایی بودم, دنبال نقطه ای امید در افکار پوچم, باز برگشتم به نقطه اول و لذت از خفقان و بوی تند شعر پابلو نرودا:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنیاگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی،

آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي

‏تورای مصلحت‌انديشی بروی . . .-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن!

لحطه ای در من رعشه ای ایجاد شد و به خود فرمان دادم بی مصرف بودن دیگر بس است, دنیایت را با قلبت بساز نه با ذهنت.ساعت ها به امید فکر کردم تا ضمیر من را در آن ادغام کنم,اتاقم سرد, تاریک و صدای پریشان و خستۀ thom yorke و من انجامش دادم با لحظه ای تامل.