هر لحظه برایم تدایی مطالبی را دارد که در ذهنم می پرورانم. مدت هاست که میخواهم زیبا فکر کنم و زیبا بیندیشم, تمام لحظات از زندگی لذت ببرم و به دنیا روشن نگاه کنم.
ولی انگار که این فضای موجود که در آن قرار دارم چنین اجازه ای را به من نمی دهد, پس می بایست وارد محیطی جدید شوم تا بتوانم افکارم را به سوی اهدافی روشن سوق دهم.
سخت می شود چنین کاری انجام داد و من تجربه کردم. اول از همه ذهنم را پاک سازی کردم و دوم اطراف را اما با این کار دیگر هیچ امیدی یا دل مشغولی ای نداشتم و بسیار آزرده خاطر شدم. اینبار از محیط کوچکم را ترک کردم و وارد فضایی بزرگتر به نام جامعه شدم, در کوچه و خیابان بی اعتمادی ریشه زده بود و فقط کسی خون کسی را نمی ریخت, ترجیح دادم در خفقان خود بمانم, اما پریشان حال تر از همیشه.
عقده هایم را بر روی سیم های سازم خالی می کردم و فریاد میزدم.(خلصه تاریکی)
دنبال کور سویی از روشنایی بودم, دنبال نقطه ای امید در افکار پوچم, باز برگشتم به نقطه اول و لذت از خفقان و بوی تند شعر پابلو نرودا:
به آرامی آغاز به مردن ميكنیاگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی،
آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي
تورای مصلحتانديشی بروی . . .-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
لحطه ای در من رعشه ای ایجاد شد و به خود فرمان دادم بی مصرف بودن دیگر بس است, دنیایت را با قلبت بساز نه با ذهنت.ساعت ها به امید فکر کردم تا ضمیر من را در آن ادغام کنم,اتاقم سرد, تاریک و صدای پریشان و خستۀ thom yorke و من انجامش دادم با لحظه ای تامل.