تولد

متولد که می شوی در 28 سالیگت، تولدت را باید به خودت تبریک بگویی، متولد که می شوی در 28 سالگیت همه تو را یک بازنده می پندارند و تو اما خود این حس را نداری، در چه بازنده ام؟

در این که پول از گوشه ی جیبهایم فوران نمی کند؟ یا در اینکه بیشعور نیستم و کسی را دست نمی اندازم؟ از اینکه  در خانه ام تلویزیون ندارم؟ یا اینکه بلد نیستم مهمانی بگیرم؟ اگر اینها یعنی بازنده، پس بگذار بازنده باشم.

برف می بارد، با آرامشی وصف ناشدنی، برف می بارد در آخرین روز بهمن، در آخرین سکوت خیابان های منجمد و من به دویدن ادامه میدهم در ساعت 5 صبح و خوشحال از تولدی دیگر در خود.

می خواهم پرواز کنم

جمله ها گاهی آنقدر بی احساس می شوند که حتی انگیزه ای برای بیان آنها نیست, انسان گاهی به نقطه ای می رسد که انگار حرف زدن برایش سخت و دشوار می شود و افکارش پای جهیدن می خواهند بر روی چرک نویس های دفترش.

من اما دو بال می خواهم برای پریدن, پریدن از کش و قوس های ثانیه ای این روزهای افکارم , می- خواهم پرواز کنم لابلای کتاب هایم , لابلای سخنان سخت و فشرده ی بوبن , یا آزادگی های جورج اورول و گاهی تیشه ای بردارم و همانند همینگوی از دفترم مجسمه ای ناب بتراشم, یا همچون کامو سیگاری دود کنم و با لفافه گویی های کافکا به نکته سنجی های مارای برسم و گاهی دوست می دارم کازانتزاکیسی در نواختن های زوربا باشم. 

می گذرد لحظه ها و اما سردردهای مکررم امانم نمی دهد, زمان در حال گذر و من قاب بدون عکس تمامی خانه های بدون پرده ام. 

می خواهم پرواز کنم, می خواهم آسمان را وجب کنم و در افسرده ترین حالم نظری به بام های خشک و خالی شهرم بیاندازم.

بالم اما شکستست , یا شاید......