اتاق کوچک من
پشت یکی از پنجره های این خانه اتاقی دارم کوچک, اتاقی که تمام تنهاییم را با او قسمت کرده ام, بهترین روز های عمرم در این اتاق سپری شد, اتاقی که بوی نمش مرا تا سال های دور می برد,کسی نمی داند پشت این پنجره چه ها گذشته است.
در اتاقم چیز جالب توجه ای نمی توان یافت, جز یک قفسه کوچک کتاب , یک میز چوبی بید خورده که زیر سیگاری شیشه اییم روی آن جلب توجه می کند,یک صندلی چوبی, یک چتر در گوشه ای از اتاق و یک کمد خالی از لباس و چند خرت وپرت دیگر.
من بار دیگر به این اتاق پیوستم , بعد از سال ها دوری بخاطر ماجراجویی های جوانیم, حال دیگر تنها یک چمدانم و نفسی سرد با دلهره جوانی که روزی اتاقش را ترک گفت.
تنها نشسته بر روی صندلی و سیگاری را در دستان خود دارد که واهمه پک زدن به آن در دلش است.



این واژه ها طرحیست از خاطره ها