اتاق کوچک من

پشت یکی از پنجره های این خانه اتاقی دارم کوچک, اتاقی که تمام تنهاییم را با او قسمت کرده ام, بهترین روز های عمرم در این اتاق سپری شد, اتاقی که بوی نمش مرا تا سال های دور می برد,کسی نمی داند پشت این پنجره چه ها گذشته است.

در اتاقم چیز جالب توجه ای نمی توان یافت, جز یک قفسه کوچک کتاب , یک میز چوبی بید خورده که زیر سیگاری شیشه اییم روی آن جلب توجه  می کند,یک صندلی چوبی, یک چتر در گوشه ای از اتاق و یک کمد خالی از لباس و چند خرت وپرت دیگر.

من بار دیگر به این اتاق پیوستم , بعد از سال ها دوری بخاطر ماجراجویی های جوانیم, حال دیگر تنها یک چمدانم و نفسی سرد با دلهره جوانی که روزی اتاقش را ترک گفت.

تنها نشسته بر روی صندلی و سیگاری را در دستان خود دارد که واهمه پک زدن به آن در دلش است.

 

چشم

در رخ شهر اگر چشمی هست

با نگاه تو به مغرب میرفت

از گرمای وجودش ژرفی

تا به آنجا که نبود دل, میرفت

من از آن چشم فقط اشکی را

در خاطره ی ذهن خموشم دارم

با همه مردم شهر گفتم کیست

هیچ نشنیدم به جز افکارم

دل به دریا زدم و رفتم تا

بیابم اثری از آن چشم

هیچ نیافتم در این وادی ها

جز نگاهی خسته در قعر دشت

 

دیوانه

 

کاسه ی صبر من امشب باز لبریز شده

این شب تار در دلم تاریک تاریک شده

من نمی دانم چه می خواهم ازین دیوارها

نفس نای دلم باریک باریک شده

هر چه گشتم در خودم خط سیاهی یافتم

با سیاهی تندتر به انتهایی تاختم

در همه تاختنم هیچ نبود

از خودم اما, مرد رهایی ساختم

در میان مردم شهر یکی من شدنم

تک و تنها در این شهر به ارزن شدنم

ترک گفتم شهر را تا بیابم اصل خود

رفتم اما نیافتم جز در بند شدنم

عالمی گفتند دیوانه شده

با خودش در خلوت خانه شده

کیست داند در دلم آهی نهان

حرف ها دارد و بی چانه شده 

گم شدم

دست از خانه ی دوست کشیده بودم امشب

بر سر بام با خدا رازی نیازی کردم

گفتمش کاش نقابی بر این چهره ی من

جلوه می کرد تا نبیند هر کس

آن نگاه خسته از تنهایی هر شب را

آن صدای زخم خرده ز بغض بی صدا

در همین کوچه اگر بنشسته باشد یارم

با دیدن من نبیند آن احوالم

 

دست کشیدم دمی از رازو نیاز

فارق از آن که فراقم فرداست

با دو چشم خیس برگشتم به صدا

دیدم آن عشق که گفتم در راه

می دود در پی یک عابر در کوچه غریب

ماند آخر این دل ما بی نصیب

 

پشت افکار سیاهم باز هم

قصه ای سرد نشستست به بار

در پی کوچه ی بی تابی من

مانده این چشم دور ز کورسوی نگار

عاقبت گم شوم از دیده ولی

دیوار دیوانگی من حاشاست

من اگر آن من تو در تو شوم

به ز آن است که مسخی ز خفاست

 

گم شدم , یار گم شدم

در پی حس تو آخر گم شدم

گم شدن در سر من می چرخد

بی تو اما در فراقت گم شدم

 

خیانت

 امروز در شهر خبر آمد

  کسی خیانت کرده

   اما...

  کسی نگفت که چرا خیانت کرده.