نمانی بهتر است

نمانی بهتر است, ما به هم بی اعتماد, از هم متنفر.

نمانی بهتر است, عطرت بوی بدی با خود دارد.

شنیدن صدایت دیگر در گوشم کوک نیست.

نمانی بهتر است,

باد از سوی دیگری می وزد, سرت را برگردان.

جوابی ندارم برای چراهایت.

نمانی بهتر است, چون کفشانت دیگر پاک نیست.

نمان و بُرو.

 

بخوان

بخوان, بخوان از شب, بخوان از آوازهای کودکیم, از خانۀ کاه گلی مادر بزرگ, از بوی ملایم خاک, از کوچه های پر شور, از سیب سبز بر روی درختان, از مرگ پدر بزرگ در زمستان سرد, از عطر گل های شب بو, از چادر سیاه مادر, از صدای های هوی دبستان, از جوجه های رنگی.

بخوان, بخوان با من, با فریاد مرد لاف دوز, با خنده های مادر بزرگ از شوق دیدن خوشۀ گندم, با صدای زنگ دبستان, با برگ های پاییزی, با صدای سوت کارخانه ها ساعت 7 صبح, با ناله های زن ابستن, با سم اسب چاپار.

بخوان, بخوان که سرد شده بهارم, که نایی نیست در نفس هایم, که مادری نمی خندد, که اسبی نمیبینم, که پرنده ای نمی خواند, که حوض خانه ترک گرفته, که سفره ها برکتی ندارد, که باغ ها خشکید, که سایه ها کوتاه تر شدند, که مرگ نزدیک است.

بخوان, بخوان, بخوان, که مرگ نزدیک است, بخوان…

 

به دنبال امید

هر لحظه برایم تدایی مطالبی را دارد که در ذهنم می پرورانم. مدت هاست که میخواهم زیبا فکر کنم و زیبا بیندیشم, تمام لحظات از زندگی لذت ببرم و به دنیا روشن نگاه کنم.

ولی انگار که این فضای موجود که در آن قرار دارم چنین اجازه ای را به من نمی دهد, پس می بایست وارد محیطی جدید شوم تا بتوانم افکارم را به سوی اهدافی روشن سوق دهم.

 سخت می شود چنین کاری انجام داد و من تجربه کردم. اول از همه ذهنم را پاک سازی کردم و دوم اطراف را اما با این کار دیگر هیچ امیدی یا دل مشغولی ای نداشتم و بسیار آزرده خاطر شدم. اینبار از محیط کوچکم را ترک کردم و وارد فضایی بزرگتر به نام جامعه شدم, در کوچه و خیابان بی اعتمادی ریشه زده بود و فقط کسی خون کسی را نمی ریخت, ترجیح دادم در خفقان خود بمانم, اما پریشان حال تر از همیشه.

عقده هایم را بر روی سیم های سازم خالی می کردم و فریاد میزدم.(خلصه تاریکی)

دنبال کور سویی از روشنایی بودم, دنبال نقطه ای امید در افکار پوچم, باز برگشتم به نقطه اول و لذت از خفقان و بوی تند شعر پابلو نرودا:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنیاگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی،

آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي

‏تورای مصلحت‌انديشی بروی . . .-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن!

لحطه ای در من رعشه ای ایجاد شد و به خود فرمان دادم بی مصرف بودن دیگر بس است, دنیایت را با قلبت بساز نه با ذهنت.ساعت ها به امید فکر کردم تا ضمیر من را در آن ادغام کنم,اتاقم سرد, تاریک و صدای پریشان و خستۀ thom yorke و من انجامش دادم با لحظه ای تامل.