بخوان
بخوان, بخوان از شب, بخوان از آوازهای کودکیم, از خانۀ کاه گلی مادر بزرگ, از بوی ملایم خاک, از کوچه های پر شور, از سیب سبز بر روی درختان, از مرگ پدر بزرگ در زمستان سرد, از عطر گل های شب بو, از چادر سیاه مادر, از صدای های هوی دبستان, از جوجه های رنگی.
بخوان, بخوان با من, با فریاد مرد لاف دوز, با خنده های مادر بزرگ از شوق دیدن خوشۀ گندم, با صدای زنگ دبستان, با برگ های پاییزی, با صدای سوت کارخانه ها ساعت 7 صبح, با ناله های زن ابستن, با سم اسب چاپار.
بخوان, بخوان که سرد شده بهارم, که نایی نیست در نفس هایم, که مادری نمی خندد, که اسبی نمیبینم, که پرنده ای نمی خواند, که حوض خانه ترک گرفته, که سفره ها برکتی ندارد, که باغ ها خشکید, که سایه ها کوتاه تر شدند, که مرگ نزدیک است.
بخوان, بخوان, بخوان, که مرگ نزدیک است, بخوان…
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 23:20 توسط سیاه قلم
|
این واژه ها طرحیست از خاطره ها