گم شدم
دست از خانه ی دوست کشیده بودم امشب
بر سر بام با خدا رازی نیازی کردم
گفتمش کاش نقابی بر این چهره ی من
جلوه می کرد تا نبیند هر کس
آن نگاه خسته از تنهایی هر شب را
آن صدای زخم خرده ز بغض بی صدا
در همین کوچه اگر بنشسته باشد یارم
با دیدن من نبیند آن احوالم
دست کشیدم دمی از رازو نیاز
فارق از آن که فراقم فرداست
با دو چشم خیس برگشتم به صدا
دیدم آن عشق که گفتم در راه
می دود در پی یک عابر در کوچه غریب
ماند آخر این دل ما بی نصیب
پشت افکار سیاهم باز هم
قصه ای سرد نشستست به بار
در پی کوچه ی بی تابی من
مانده این چشم دور ز کورسوی نگار
عاقبت گم شوم از دیده ولی
دیوار دیوانگی من حاشاست
من اگر آن من تو در تو شوم
به ز آن است که مسخی ز خفاست
گم شدم , یار گم شدم
در پی حس تو آخر گم شدم
گم شدن در سر من می چرخد
بی تو اما در فراقت گم شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 18:55 توسط سیاه قلم
|
این واژه ها طرحیست از خاطره ها