کاسه ی صبر من امشب باز لبریز شده

این شب تار در دلم تاریک تاریک شده

من نمی دانم چه می خواهم ازین دیوارها

نفس نای دلم باریک باریک شده

هر چه گشتم در خودم خط سیاهی یافتم

با سیاهی تندتر به انتهایی تاختم

در همه تاختنم هیچ نبود

از خودم اما, مرد رهایی ساختم

در میان مردم شهر یکی من شدنم

تک و تنها در این شهر به ارزن شدنم

ترک گفتم شهر را تا بیابم اصل خود

رفتم اما نیافتم جز در بند شدنم

عالمی گفتند دیوانه شده

با خودش در خلوت خانه شده

کیست داند در دلم آهی نهان

حرف ها دارد و بی چانه شده