جمله ها گاهی آنقدر بی احساس می شوند که حتی انگیزه ای برای بیان آنها نیست, انسان گاهی به نقطه ای می رسد که انگار حرف زدن برایش سخت و دشوار می شود و افکارش پای جهیدن می خواهند بر روی چرک نویس های دفترش.

من اما دو بال می خواهم برای پریدن, پریدن از کش و قوس های ثانیه ای این روزهای افکارم , می- خواهم پرواز کنم لابلای کتاب هایم , لابلای سخنان سخت و فشرده ی بوبن , یا آزادگی های جورج اورول و گاهی تیشه ای بردارم و همانند همینگوی از دفترم مجسمه ای ناب بتراشم, یا همچون کامو سیگاری دود کنم و با لفافه گویی های کافکا به نکته سنجی های مارای برسم و گاهی دوست می دارم کازانتزاکیسی در نواختن های زوربا باشم. 

می گذرد لحظه ها و اما سردردهای مکررم امانم نمی دهد, زمان در حال گذر و من قاب بدون عکس تمامی خانه های بدون پرده ام. 

می خواهم پرواز کنم, می خواهم آسمان را وجب کنم و در افسرده ترین حالم نظری به بام های خشک و خالی شهرم بیاندازم.

بالم اما شکستست , یا شاید......