در این روزهای تنهایی صدایی نیست در گوشم

خمی در پشت ناجورم به من هشدار داد هوشم

در این روزها که ابری نیست پس خواب سیاهم باز

به چشمی ناله ام اما کشیدم دست بر گوشم

به عالم خسته ام زارم, به یغما میرود کارم

به آسانی سراب بینم در این افکار مخشوشم

هوای شعر آمد باز بر این دیوار ظلت بار

که هستی هست همانی که تو را می برد از هوشم

جواب روز من این است؟ جواب شام من آن است؟

که از رخ بر کنم رویم چو چشمی از نگاه شأن