خشکم زده بود، چشمامو بستم و سرمو آوردم پایین، اشتباه بود، کسی اونجا نبود،من اشتباه دیدم.

سرم گیج میرفت،مثل یه خواب بود، بعد این همه مدت باید اینجا رو در رو میشدم، قلبم تند میزد، تنها کاری که میتونستم بکنم دویدن بود، پس دویدم.

شب روی طاقچه چشمم خورد به یه حفره،تا حالا ندیده بودمش، ساعت ها بهش خیره شدم،دم صبح بود که خوابم برد.

صدای نالهْ گرگ از ۵۰۰ متریم شنیده میشد، باد همه چیزو جابجا میکرد، یه کسی انگار داشت منو میپایید،قدمامو تندتر کردم، دیگه داشتم میدویدم که یه چیز محکم خورد تو سرم.

ساعت ۱۰ بود که از خواب پریدم،تنم خیس عرق بود، چشمم رفت سمت طاقچه ولی حفره ای نبود،رفتم جلو به دیوار دست زدم، دیوار یه ترکم نداشت.

کاپشنمو پوشیدم زدم بیرون، بی تاب بودم،هوا سرد بود،هیچکس تو خیابون نبود، همه جا تاریک بود، یه نور از دور بهم نزدیک میشد و هی بوق میزد، پاهام لرزید، دیگه نخواستم فرار کنم، محکم ایستادم،تمام بدنم به لرزش افتاد، نور بهم نزدیکتر و نزدیک تر شد،شایدم من داشتم میرفتم سمت نور، دیگه از صدای بوق خبری نبود

یهو خیابون پر شد از آدم و رفت و آمد، نورو دیگه نمیدیدم، همه جا روشن بود، مردی از کنارم رد شد و بهم لبخند زد، تنها کاری تونستم بکنم این بود که راهمو ادامه بدم

پس همین کارو کردم.