X
تبلیغات
رگه های سیاه








رگه های سیاه

از آرامش نگو زمانی که نارامی از وجودت بیرون می زند.

از لبخند نگو وقتی بغض گلویت را میفشارد و دستانت می لرزد.

از زیبایی نگو,نگو که دلم پر از زشتی های دنیویست.

از جهانی بگو که آسمانش هر لحظه سیاهتر می شود.

خواب نوشین برای شعر هاست, اینجا خواب ها کابوس شبانست.

خیالت جمع, دیگر وفایی در دل کسی نیست.

خیالت جمع....

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 20:8 توسط سیاه قلم| |

جو خانه را طوری میبینم که انگار باید از افکار فرار کرد

پشت این بوته ها هم جایی برای خوابیدن نیست

سر از کجا در آوردم در این تاریکی؟

من جامه ام را محافظ همیشگی ام میبینم

اینجا از بوی خاک متنفرم, از صدای باد وحشت دارم

کسی دیگر پشت سرم نیست,تنهایم

تنها آرزویم نگاهیست به صبح

تنها فقط یک خواب خوش آرزو میکنم تا صبح

جواب بیتابیم چیست؟

این آزادی نیست. حبسی ابدبیست

خواب را آرزو میکنم

خواب را...

http://uploadtak.com/images/u2873_541914_3536093947078.jpg

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 0:34 توسط سیاه قلم| |

صبح دم 

خورشید دوان دوان خودش را رساند

کوفتگی را از تن در آوردم

بوی خمیر دندان آزارم داد

چای را داغ نوشیدم

یقه ی پیراهن را صاف کردم

عینکم را فراموش کردم

کوچه را خواب بودم

از صدای سگ بیدار شدم

همه جا را قدم زدم

آخر اما....

به هیچ جا رسیدم.


نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 21:43 توسط سیاه قلم| |

سرخ رنگ بود پیراهنش

به رنگ شراب سه ساله ی پدربزرگ

سیاهی چشمانش اوج تیرگی شب

و نگاه پر بارش سخت انسان را در فکر فرو می برد

جوانه ای از جوانیش می خواستم

فقط ته برگی از زندگیش

متلاطم می زدود افکار پنهانش بی آنکه لب وا کند

من نیز تشنه ای بودم در حشکی ناپایان روزگار

که سیراب نمی شد از رخساره ی رخ نگارش

دل دیوانه و سر بی سودا

درد ویرانه و طرحی بی همتا

در پس این لحظات بی تکرار نفسی خواهم کشید از تمام وجود 

بی آنکه حسرتی خورم 

تنها فقط ته برگی میخواستم، همین...   

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 11:14 توسط سیاه قلم| |

کجای این زندگی را باید گرفت، شب پر از سراسیمه، روز پر از هیاهو.

سخت می شود حال را درک کرد، سخت میشود بوی گلهای باغچه را گرفت.

صدای تبر از جنگلها به گوش میرسد، صدای واهمه در گوش نجوا میکند.

سرد بودن خانه از سردی ریشه هاست، سرد بودن این تن اما از وحشت.

قدمها کوتاست اما فکرها بلند،کسی دلیلش را نمی داند.

لا به لای این همه انسان راحت می شود خم شد و خطی بین آنها کشید.

می شود حتی به آنها تلنگر زد و با خنده ی آنها مواجه شد. 

تلنگر دیگر شوخیست، اینان درد دیگری در دل دارند که هیچکس نگفته چیست و هرگز نمیگوید.

کاش نظم هم باشد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 23:37 توسط سیاه قلم| |

دنیایی زیبا

دنیایی پر از گلهای سرخ رنگ

دنیایی پر از روز های بارانی

دنیایی پز از شب های مهتابی

دنیایی پر از نگاه های پر شور

دنیایی زیبا

دنیایی بدون ترس و واهمه

دنیایی بدون خیانت

دنیایی بدون دروغ

دنیایی بدون شک و گمان

دنیایی زیبا

دنیایی تنها برای من وتو....

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 18:47 توسط سیاه قلم| |

خشکم زده بود، چشمامو بستم و سرمو آوردم پایین، اشتباه بود، کسی اونجا نبود،من اشتباه دیدم.

سرم گیج میرفت،مثل یه خواب بود، بعد این همه مدت باید اینجا رو در رو میشدم، قلبم تند میزد، تنها کاری که میتونستم بکنم دویدن بود، پس دویدم.

شب روی طاقچه چشمم خورد به یه حفره،تا حالا ندیده بودمش، ساعت ها بهش خیره شدم،دم صبح بود که خوابم برد.

صدای نالهْ گرگ از ۵۰۰ متریم شنیده میشد، باد همه چیزو جابجا میکرد، یه کسی انگار داشت منو میپایید،قدمامو تندتر کردم، دیگه داشتم میدویدم که یه چیز محکم خورد تو سرم.

ساعت ۱۰ بود که از خواب پریدم،تنم خیس عرق بود، چشمم رفت سمت طاقچه ولی حفره ای نبود،رفتم جلو به دیوار دست زدم، دیوار یه ترکم نداشت.

کاپشنمو پوشیدم زدم بیرون، بی تاب بودم،هوا سرد بود،هیچکس تو خیابون نبود، همه جا تاریک بود، یه نور از دور بهم نزدیک میشد و هی بوق میزد، پاهام لرزید، دیگه نخواستم فرار کنم، محکم ایستادم،تمام بدنم به لرزش افتاد، نور بهم نزدیکتر و نزدیک تر شد،شایدم من داشتم میرفتم سمت نور، دیگه از صدای بوق خبری نبود. 

یهو خیابون پر شد از آدم و رفت و آمد، نورو دیگه نمیدیدم، همه جا روشن بود، مردی از کنارم رد شد و بهم لبخند زد، تنها کاری تونستم بکنم این بود که راهمو ادامه بدم. 

پس همین کارو کردم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:39 توسط سیاه قلم| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:39 توسط سیاه قلم| |

در میان خواب و بیداری

در  میان درد و بیماری

چشم به آسمان باری

گشت پنهان درد بی یاری

                                  سوختن را می پذیرم یا رب

                                  خنده را پس بگیرم یا رب!

                                   دیوانه شدم، پس چه کنم؟

                                   قافل ز تو بیمارم یا رب

چشم باز کنم چه بینم؟

دست دراز کنم چه گیرم؟

آنچه از تو آید زیباست

بی تو اینجا گوشه گیرم

                                قافله رفت و بی بار شدم

                                حافظ درد دل یار شدم

                                بی تو اما نفسی نیست یا رب

                                من به عشق تو گرفتار شدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:28 توسط سیاه قلم| |

 یک دم از آوای خوش سر به دیوانگی بزن

یک بار بالهایت را باز کن

‍پرواز کن نترس

امشب برای توست. جهانت را ببین

در وجودت عشق را زنده کن

پرواز کن نترس

تو آنی هستی که میجویی

تو خودت دنیای زیبایی

پرواز کن نترس........

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:45 توسط سیاه قلم| |

من صدایم را به تو رساندم, تو نشنیدی, نخواستی که بشنوی.

منم ,می شانسی مرا, آنم که شب ها تا صبح به تو نگاه می کند.

می دانم سرت شلوغ است, می دانم.

این را هم می دانم که آنقدر بزرگی که من از تو باید بترسم.

اما بیشتر از اینکه بترسم دوستت می دارم.

سوراخی بزرگ بر سقف خانه ام نمایان است, مرا اینچنین به خاطر بسپار.

نگاهم نکن, باشد, ولی من نگاهت می کنم.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 14:27 توسط سیاه قلم| |

سیاه و سفید

 

نمانی بهتر است, ما به هم بی اعتماد, از هم متنفر.

نمانی بهتر است, عطرت بوی بدی با خود دارد.

شنیدن صدایت دیگر در گوشم کوک نیست.

نمانی بهتر است,

باد از سوی دیگری می وزد, سرت را برگردان.

جوابی ندارم برای چراهایت.

نمانی بهتر است, چون کفشانت دیگر پاک نیست.

نمان و بُرو.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 1:24 توسط سیاه قلم| |



سِر این صدا در چیست که مدهوش توام
درد این صدا در چیست که آلوده شدم

ساز خود بردار و بزن با دل خود
می شنوم آوای نو در گوش خودم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 0:39 توسط سیاه قلم| |

ضرب بگیر تا شروع کنم, می خواهم اینبار به ساز تو برقصم

شاید این بار تو راست بگویی

از ضرب ننداز, جداً می خواهم به ساز تو برقصم

بارها مرا سرزنش کردی, بارها تو سری خور تو شدم

اینبار تو ضرب بگیر

خسته ام از این همه منت, خسته ام

دستت را از دوشم بردار و ضرب بگیر, من آماده ام.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 15:6 توسط سیاه قلم| |

بخوان, بخوان از شب, بخوان از آوازهای کودکیم, از خانۀ کاه گلی مادر بزرگ, از بوی ملایم خاک, از کوچه های پر شور, از انار سبز بر روی درختان, از مرگ پدر بزرگ در زمستان سرد, از عطر گل های شب بو, از چادر سیاه مادر, از صدای های هوی دبستان, از جوجه های رنگی.

بخوان, بخوان با من, با فریاد مرد لاف دوز, با خنده های مادر بزرگ از شوق دیدن خوشۀ گندم, با صدای زنگ دبستان, با برگ های پاییزی, با صدای سوت کارخانه ها ساعت 7 صبح, با ناله های زن ابستن, با سم اسب چاپار.

بخوان, بخوان که سرد شده بهارم, که نایی نیست در نفس هایم, که مادری نمی خندد, که اسبی نمیبینم, که پرنده ای نمی خواند, که حوض خانه ترک گرفته, که سفره ها برکتی ندارد, که باغ ها خشکید, که سایه ها کوتاه تر شدند, که مرگ نزدیک است.

بخوان, بخوان, بخوان, که مرگ نزدیک است, بخوان...

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 0:37 توسط سیاه قلم| |

« چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟...

وقتی دایی، با آن دو حفر‌ه‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، " نایی".

چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...»

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 0:17 توسط سیاه قلم| |

Image Detail

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 23:33 توسط سیاه قلم| |

ای آسمان ببار که در وصف تو زارم

مستم به  اشک تو خراباتیست کارم

ای اشکهایت پاکتر از دامان مادر

در چشم نگاه تو آسمان یکی خارم

بی تو مرگم رسد هر دم در این بهار

که اشکت جان دیگریست در این حالم

برقصم همچو دیوانگان به زیر صدای تو

این مرد خمار توست بیا که تن پارم

بخوانم و بکوبم دو پای خود به زمین

من از نوشیدن اشک توست که بیمارم

روم به هر سویی بخندم و ویلان

فریاد زنم از وصف توست که خمارم

بزن باران که خوابی در سرم نیست

بخوان تند تر که امشب من تو خواهم

بزن باران....


نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 4:24 توسط سیاه قلم| |

File:Chaplin The Kid.jpg

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 15:22 توسط سیاه قلم| |

سقوط ثبات زندگیست, بهترین قدم برای رسیدن به خواسته هایت. انسان ها در این وضعیت به دو دسته تقسیم می شوند: 1- آن دسته که شکست را پذیرفته و کنار میکشند.2- آن دسته که شکست را سر مشق آینده خود قرار می دهند و از آن درس میگیرند.

بی اراده بودن انسان را به راه اول می کشاند,انسانی سر خورده و همیشه ناراضی, با ترسی در وجودش که آن را پنهان میکند, و تلاش میکند تا خود را در برابر این شکست قانع کند(حتی با دروغ به نفس خود) تا از درد بی مسيولیتی نجات یابد.

انسان وقتی به خود دروغ میگوید پس در برابر دیگران این کار را به راحتی انجام میدهد و نمی شود به او اعتماد کرد چون با دروغ می خواهد ضعف های خودش را بپوشاند. این فرد ضعیف ترین فرد در جامعه می باشد.

در نتیجه وجود او در جامعه باعث ایجاد بی ثباتی در جامعه می شود.

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 14:56 توسط سیاه قلم| |

هر لحظه برایم تدایی مطالبی را دارد که در ذهنم می پرورانم. مدت هاست که میخواهم زیبا فکر کنم و زیبا بیندیشم, تمام لحظات از زندگی لذت ببرم و به دنیا روشن نگاه کنم.

ولی انگار که این فضای موجود که در آن قرار دارم چنین اجازه ای را به من نمی دهد, پس می بایست وارد محیطی جدید شوم تا بتوانم افکارم را به سوی اهدافی روشن سوق دهم.

 سخت می شود چنین کاری انجام داد و من تجربه کردم. اول از همه ذهنم را پاک سازی کردم و دوم اطراف را اما با این کار دیگر هیچ امیدی یا دل مشغولی ای نداشتم و بسیار آزرده خاطر شدم. اینبار از محیط کوچکم را ترک کردم و وارد فضایی بزرگتر به نام جامعه شدم, در کوچه و خیابان بی اعتمادی ریشه زده بود و فقط کسی خون کسی را نمی ریخت, ترجیح دادم در خفقان خود بمانم, اما پریشان حال تر از همیشه.

عقده هایم را بر روی سیم های سازم خالی می کردم و فریاد میزدم.(خلصه تاریکی)

دنبال کور سویی از روشنایی بودم, دنبال نقطه ای امید در افکار پوچم, باز برگشتم به نقطه اول و لذت از خفقان و بوی تند شعر پابلو نرودا:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنیاگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی،

آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي

‏تورای مصلحت‌انديشی بروی . . .-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن!

لحطه ای در من رعشه ای ایجاد شد و به خود فرمان دادم بی مصرف بودن دیگر بس است, دنیایت را با قلبت بساز نه با ذهنت.ساعت ها به امید فکر کردم تا ضمیر من را در آن ادغام کنم,اتاقم سرد, تاریک و صدای پریشان و خستۀ thom yorke و من انجامش دادم با لحظه ای تامل.

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:39 توسط سیاه قلم| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت