X
تبلیغات
قاب مشکی من








قاب مشکی من

پشت یکی از پنجره های این خانه اتاقی دارم کوچک, اتاقی که تمام تنهاییم را با او قسمت کرده ام, بهترین روز های عمرم در این اتاق سپری شد, اتاقی که بوی نمش مرا تا سال های دور می برد,کسی نمی داند پشت این پنجره چه ها گذشته است.

در اتاقم چیز جالب توجه ای نمی توان یافت , جز یک قفسه کوچک کتاب , یک میز چوبی بید خورده که زیر سیگاری شیشه اییم روی آن جلب توجه  می کند , یک صندلی چوبی , یک چتر در گوشه ای از اتاق و یک کمد خالی از لباس و چند خرت وپرت دیگر.

من بار دیگر به این اتاق پیوستم , بعد از سال ها دوری بخاطر ماجراجویی های جوانیم, حال دیگر تنها یک چمدانم و نفسی سرد با دلهره جوانی که روزی اتاقش را ترک گفت.

تنها نشسته بر روی صندلی و سیگاری را در دستان خود دارد که واهمه پک زدن به آن در دلش است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 21:17 توسط سیاه قلم| |

در رخ شهر اگر چشمی هست

با نگاه تو به مغرب می رفت

از گرمای وجودش ژرفی

تا به آنجا که نبود دل, میرفت

من از آن چشم فقط اشکی را

در خاطره ی ذهن خموشم دارم

با همه مردم شهر گفتم کیست

هیچ نشنیدم به جز افکارم

دل به دریا زدم و رفتم تا

بیابم اثری از آن چشم

هیچ نیافتم در این وادی ها

جز نگاهی خسته در قعر دشت
fevz2m3s6umb33h9.jpg

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 14:10 توسط سیاه قلم| |

آنگاه که اولین بوسه ات را چیدم   

چشمانم به خماریت اعتراف کردند

دست از پا گم کردم و 

دنیا را به رنگ دیدم

در میان هیاهوی شهر 

آغوش تو آرامشم شد

از نفس هایت ابری ساختم

برای باریدن تو در دلم

(و...)

aentaczjblhjzcnob57.jpg

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 23:45 توسط سیاه قلم| |

ای ماه من آواز کن ترانه ات

با من بخوان آواز جاودانه ات

ای ماه من تو شهره ی شهر منی

تو لاله ای  زیبا در اقیانوس چمنی

ای ماه من از صبر لبریزم

با یاد توست که از قلم گل آویزم

ای ماه من با من بمان نخوان ترانه رفتن را

با بودنت دست به آسمان آویزم.

(تقدیم به و... من)

d0g2op2rkikdq1s0aj98.jpg

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 23:32 توسط سیاه قلم| |

خواب بازی این روزها کارمان شده

در میان جمع افکارمان شده

هر چه گویند به ما, گوییم چشم

افسار در دست دیگری یارمان شده

 

اگر افسار در دست ما بود

این جهان بسیار زیبا بود

چشمها در بر شب آرام

میداد به ما آن چه با ما بود


np2upx36qzbudycffbfo.jpg

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 21:28 توسط سیاه قلم| |

کاسه ی صبر من امشب باز لبریز شده

این شب تار در دلم تاریک تاریک شده

من نمی دانم چه می خواهم ازین دیوارها

نفس نای دلم باریک باریک شده

هر چه گشتم در خودم خط سیاهی یافتم

با سیاهی تندتر به انتهایی تاختم

در همه تاختنم هیچ نبود

از خودم اما, مرد رهایی ساختم

در میان مردم شهر یکی من شدنم

تک و تنها در این شهر به ارزن شدنم

ترک گفتم شهر را تا بیابم اصل خود

رفتم اما نیافتم جز در بند شدنم

عالمی گفتند دیوانه شده

با خودش در خلوت خانه شده

کیست داند در دلم آهی نهان

حرف ها دارد و بی چانه شده 

5340904531253513645781165524655n.jpg

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 20:57 توسط سیاه قلم| |

دست از خانه ی دوست کشیده بودم امشب

بر سر بام با خدا رازی نیازی کردم

گفتمش کاش نقابی بر این چهره ی من

جلوه می کرد تا نبیند هر کس

آن نگاه خسته از تنهایی هر شب را

آن صدای زخم خرده ز بغض بی صدا

در همین کوچه اگر بنشسته باشد یارم

با دیدن من نبیند آن احوالم

 

دست کشیدم دمی از رازو نیاز

فارق از آن که فراقم فرداست

با دو چشم خیس برگشتم به صدا

دیدم آن عشق که گفتم در راه

می دود در پی یک عابر در کوچه غریب

ماند آخر این دل ما بی نصیب

 

پشت افکار سیاهم باز هم

قصه ای سرد نشستست به بار

در پی کوچه ی بی تابی من

مانده این چشم دور ز کورسوی نگار

عاقبت گم شوم از دیده ولی

دیوار دیوانگی من حاشاست

من اگر آن من تو در تو شوم

به ز آن است که مسخی ز خفاست

 

گم شدم , یار گم شدم

در پی حس تو آخر گم شدم

گم شدن در سر من می چرخد

بی تو اما در فراقت گم شدم

1549443632534956794426766592092n.jpg

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 0:47 توسط سیاه قلم| |

 امروز در شهر خبر آمد

  کسی خیانت کرده

   اما...

  کسی نگفت که چرا خیانت کرده.

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 22:20 توسط سیاه قلم| |

1003930586895474725700613015190n.jpg

آنگاه که دست از کیسه الفتم بیرون کشیدی

دانستی که من بی چیزی بیش نیستم

دانستی که  جسمم مایه ی زحمت

و روحم مایه ی خجل روی توست,

عقب کشیدی مانند چارپای گرگ دیده

وانگاه که چشم باز کردم جز ترس حضورت هیچ نیافتم,

 بی اراده گفتم

نامش چه بود؟

با خود اسمی برایت گذاشتم

"نابغه"

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 1:10 توسط سیاه قلم| |

دست از تنهایی کشم آخر چه شود؟

رخ به زیبایی دگر دست دهد آیا؟

تاب این بیتابی شبانه از چه جاریست؟

تا صبح غزلی دیگر در این افکارم

باشد که منم دیوانه ی تنهاییم

شاید که هوایی به سرم خورد ز قاب رسواییم

باشد که جهان بیند ندایی در دلم

گوش میداد سبوی قلم دست به سر

کشف این الفاظ از خم کوچه ی شهر

بی کسم کرد تا بدانم چیست

در بر آوارگان پادشاهم آیا؟

یا سری بر باد داده در جهان؟

هر چه باشم, باشم

باشد این بودن اگر در بر چشم

من همینم نه کمم نه بیش

ریشه ای در خاک دارم یا که نه

 1461618565548046860443157130772n.jpg

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 23:16 توسط سیاه قلم| |

  گربه سیاه پوش من خانه ام را ترک گفت

  بدون آنکه لب وا کند از اعتراض

  یا چنگی به صورتم کشد

  اعتراضش تنها ظرف پر غذایش بود

  شاید از این خانه خسته بود

  یا شاید.....


12SNQqe.jpg

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 0:13 توسط سیاه قلم| |

1512674579074095507838981202655n.jpg

در این روزهای تنهایی صدایی نیست در گوشم

خمی در پشت ناجورم به من هشدار داد هوشم

در این روزها که ابری نیست پس خواب سیاهم باز

به چشمی ناله ام اما کشیدم دست بر گوشم

به عالم خسته ام زارم, به یغما میرود کارم

به آسانی سراب بینم در این افکار مخشوشم

هوای شعر آمد باز بر این دیوار ظلت بار

که هستی هست همانی که تو را می برد از هوشم

جواب روز من این است؟ جواب شام من آن است؟

که از رخ بر کنم رویم چو چشمی از نگاه شأن

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 23:54 توسط سیاه قلم| |

صبح دم 

خورشید دوان دوان خودش را رساند

کوفتگی را از تن در آوردم

بوی خمیر دندان آزارم داد

چای را داغ نوشیدم

یقه ی پیراهن را صاف کردم

عینکم را فراموش کردم

کوچه را خواب بودم

از صدای سگ بیدار شدم

همه جا را قدم زدم

آخر اما....

به هیچ جا رسیدم.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 21:43 توسط سیاه قلم| |

سرخ رنگ بود پیراهنش

به رنگ شراب سه ساله ی پدربزرگ

سیاهی چشمانش اوج تیرگی شب

و نگاه پر بارش سخت انسان را در فکر فرو می برد

جوانه ای از جوانیش می خواستم

فقط ته برگی از زندگیش

متلاطم می زدود افکار پنهانش بی آنکه لب وا کند

من نیز تشنه ای بودم در خشکی ناپایان روزگار

که سیراب نمی شد از رخساره ی رخ نگارش

دل دیوانه و سر بی سودا

درد ویرانه و طرحی بی همتا

در پس این لحظات بی تکرار نفسی خواهم کشید از تمام وجود 

بی آنکه حسرتی خورم 

تنها فقط ته برگی میخواستم، همین...

13740436905335309574541866024968n.jpg

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 11:14 توسط سیاه قلم| |

دنیایی زیبا

دنیایی پر از گلهای سرخ رنگ

دنیایی پر از روز های بارانی

دنیایی پز از شب های مهتابی

دنیایی پر از نگاه های پر شور

دنیایی زیبا

دنیایی بدون ترس و واهمه

دنیایی بدون خیانت

دنیایی بدون دروغ

دنیایی بدون شک و گمان

دنیایی زیبا

دنیایی تنها برای من وتو...

75ic59mescn5m3l53x8x.jpg

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 18:47 توسط سیاه قلم| |

خشکم زده بود، چشمامو بستم و سرمو آوردم پایین، اشتباه بود، کسی اونجا نبود،من اشتباه دیدم.

سرم گیج میرفت،مثل یه خواب بود، بعد این همه مدت باید اینجا رو در رو میشدم، قلبم تند میزد، تنها کاری که میتونستم بکنم دویدن بود، پس دویدم.

شب روی طاقچه چشمم خورد به یه حفره،تا حالا ندیده بودمش، ساعت ها بهش خیره شدم،دم صبح بود که خوابم برد.

صدای نالهْ گرگ از ۵۰۰ متریم شنیده میشد، باد همه چیزو جابجا میکرد، یه کسی انگار داشت منو میپایید،قدمامو تندتر کردم، دیگه داشتم میدویدم که یه چیز محکم خورد تو سرم.

ساعت ۱۰ بود که از خواب پریدم،تنم خیس عرق بود، چشمم رفت سمت طاقچه ولی حفره ای نبود،رفتم جلو به دیوار دست زدم، دیوار یه ترکم نداشت.

کاپشنمو پوشیدم زدم بیرون، بی تاب بودم،هوا سرد بود،هیچکس تو خیابون نبود، همه جا تاریک بود، یه نور از دور بهم نزدیک میشد و هی بوق میزد، پاهام لرزید، دیگه نخواستم فرار کنم، محکم ایستادم،تمام بدنم به لرزش افتاد، نور بهم نزدیکتر و نزدیک تر شد،شایدم من داشتم میرفتم سمت نور، دیگه از صدای بوق خبری نبود

یهو خیابون پر شد از آدم و رفت و آمد، نورو دیگه نمیدیدم، همه جا روشن بود، مردی از کنارم رد شد و بهم لبخند زد، تنها کاری تونستم بکنم این بود که راهمو ادامه بدم

پس همین کارو کردم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:39 توسط سیاه قلم| |

  u3jlle65kdp8zbx2hal.jpg
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:39 توسط سیاه قلم| |

182836459468080730305484053976n.jpg

نمانی بهتر است, ما به هم بی اعتماد, از هم متنفر.

نمانی بهتر است, عطرت بوی بدی با خود دارد.

شنیدن صدایت دیگر در گوشم کوک نیست.

نمانی بهتر است,

باد از سوی دیگری می وزد, سرت را برگردان.

جوابی ندارم برای چراهایت.

نمانی بهتر است, چون کفشانت دیگر پاک نیست.

نمان و بُرو.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 1:24 توسط سیاه قلم| |

بخوان, بخوان از شب, بخوان از آوازهای کودکیم, از خانۀ کاه گلی مادر بزرگ, از بوی ملایم خاک, از کوچه های پر شور, از سیب سبز بر روی درختان, از مرگ پدر بزرگ در زمستان سرد, از عطر گل های شب بو, از چادر سیاه مادر, از صدای های هوی دبستان, از جوجه های رنگی.

بخوان, بخوان با من, با فریاد مرد لاف دوز, با خنده های مادر بزرگ از شوق دیدن خوشۀ گندم, با صدای زنگ دبستان, با برگ های پاییزی, با صدای سوت کارخانه ها ساعت 7 صبح, با ناله های زن ابستن, با سم اسب چاپار.

بخوان, بخوان که سرد شده بهارم, که نایی نیست در نفس هایم, که مادری نمی خندد, که اسبی نمیبینم, که پرنده ای نمی خواند, که حوض خانه ترک گرفته, که سفره ها برکتی ندارد, که باغ ها خشکید, که سایه ها کوتاه تر شدند, که مرگ نزدیک است.

بخوان, بخوان, بخوان, که مرگ نزدیک است, بخوان

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 0:37 توسط سیاه قلم| |

« چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟...

وقتی دایی، با آن دو حفر‌ه‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، " نایی".

چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...»

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 0:17 توسط سیاه قلم| |

           65659424104874351921591543375n.jpg

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 15:22 توسط سیاه قلم| |

هر لحظه برایم تدایی مطالبی را دارد که در ذهنم می پرورانم. مدت هاست که میخواهم زیبا فکر کنم و زیبا بیندیشم, تمام لحظات از زندگی لذت ببرم و به دنیا روشن نگاه کنم.

ولی انگار که این فضای موجود که در آن قرار دارم چنین اجازه ای را به من نمی دهد, پس می بایست وارد محیطی جدید شوم تا بتوانم افکارم را به سوی اهدافی روشن سوق دهم.

 سخت می شود چنین کاری انجام داد و من تجربه کردم. اول از همه ذهنم را پاک سازی کردم و دوم اطراف را اما با این کار دیگر هیچ امیدی یا دل مشغولی ای نداشتم و بسیار آزرده خاطر شدم. اینبار از محیط کوچکم را ترک کردم و وارد فضایی بزرگتر به نام جامعه شدم, در کوچه و خیابان بی اعتمادی ریشه زده بود و فقط کسی خون کسی را نمی ریخت, ترجیح دادم در خفقان خود بمانم, اما پریشان حال تر از همیشه.

عقده هایم را بر روی سیم های سازم خالی می کردم و فریاد میزدم.(خلصه تاریکی)

دنبال کور سویی از روشنایی بودم, دنبال نقطه ای امید در افکار پوچم, باز برگشتم به نقطه اول و لذت از خفقان و بوی تند شعر پابلو نرودا:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنیاگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی،

آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي

‏تورای مصلحت‌انديشی بروی . . .-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن!

لحطه ای در من رعشه ای ایجاد شد و به خود فرمان دادم بی مصرف بودن دیگر بس است, دنیایت را با قلبت بساز نه با ذهنت.ساعت ها به امید فکر کردم تا ضمیر من را در آن ادغام کنم,اتاقم سرد, تاریک و صدای پریشان و خستۀ thom yorke و من انجامش دادم با لحظه ای تامل.

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:39 توسط سیاه قلم| |